ناتانائیل ،ای کاش "عظمت" در نگاه تو باشد نه در چیزی که به آن می نگری.
|
باز هم خدا هست
چه بی رحمانه می آیند سراغ روح آرمم درون قالبی لبریز ازناباوری هایم٬ تمام واژه های تلخ ِ بی انصاف ِانسان ها چه راحت میزند سیلی به گوش کودک احساس چه محکم میکشد زنجیر ِبی رحمی بر دل ها چه ارزان میخرد زیباترین الماس٬" باور" را پ.ن:حیف!حیف که ما از نفرت داشتن دست نمیشوییم و دوست داشتن را نمی آموزیم. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 10:54 توسط ناتانائیل
|
|
||
|
بازهم خداهست
چه زود یک سالت شد.365 روز از نوپایی خونه ی کوچیک خط خطی هام چه زود گذشت.با رز صورتی متولد شدی و الان با ناتانائیل یک سالت شده.اتفاق قشنگی بودی که زمان کمی بعد از تولدت ٬بزرگترین تفاوتت با نوشته های دفترچه خاطرات و تک خطی های نوت گوشی٬ برام آشکارشد.365روز باهم زندگی کردیم لحظه های تلخ و شیرین٬ ولی تو برام همیشه آرامبخش بودی.وقت هایی که از تمام دغدغه ها و همهمه های زندگی به تو پناه آوردم وجلو شیشه پنجره تو نشستم . هدیه ی زیبای تو به من ٬ دوستان خوبی بود که همیشه همراهم بودن و کمکم کردن ٬دوستانی که شاید هرگز ندیدمشون ولی اونا تو این دنیای به اصطلاح مجازی برام واقعی بودن. سپاسگزارم : مهربان : تویی که تقریبا از همون اوایل وبلاگ همرام بودی و از نظرات خوب و کامنت های زیبات خیلی استفاده کردم و نوشته های زیبایی که افتخار خونه ی کوچکم بود به عنوان یه پست .زیباترین نوشته که من خیلی دوسش داشتم "مادر" بود .(روحش شاد) عاطفه ی عزیزم : مهربونی که خط خطی های منو با دقت میخونی و نظر منطقی و پراز احساست رو برام میگی . عاطفه ی قشنگم ٬علاقه ی خاصی به خودت و نوشته های قشنگت دارم. سایه عزیز: با اینکه نمیشناسمت ولی با کامنت های زیبایی که برام میگذاری میشه آرامش رو توی حرف هات استشمام کرد. وهمچنین: هانی عزیز:یه شاعر ٬کسی که تو این یک سال آشنایی با وبلاگش ٬موقعیت های سختی رو گذروند ٬امیدوارم زندگی واسش خیلی زود ورق های خوبش رو٬ رو کنه ٬که بازم شعراشون رنگ و بوی شادی و شوق رو به خودش بگیره. حامد و هاجر عزیز: دو تا مهربونی که منو آبجی خودشون صدا میکنن . از اینکه اینجا یه داداش و یه آبجی مهربون دارم خوشحالم . عشق قشنگتون پایدار. آقای فرشاد (امید به زندگی):کسی که اوایل با کامنت های جالبی که البته نکته ای رو تو خودش نهفته داشت لبخند رو واسم هدیه میداد و حرف هایی که خیلی رک و بی پیرایه بیان میکرد. رویای عزیز: کسی که از قلم زیباش خیلی خوشم میاد و از اینکه نوشته هاش رو بخونم لذت میبرم گرچه واسه ی بیشتر نوشته هاش قسمت کامنت رو برمیداره. پ.ن۲:دلیل نوشتنم هیچ چیز نیست جز یک نیاز ٬نیازی روحانی٬شبیه خوردن ٬در حقیقت روح هم احساس گرسنگی میکند . پ.ن۳:همیشه وبلاگم برام این شعر رو یادآور بوده: سلاخی زار می گریست... به قناری کوچکی دل باخته بود! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 10:2 توسط ناتانائیل
|
|
||
|
باز هم خدا هست
شمردم ٬نبض لحظه های دلواپسی را موج های پی در پی ِ آب بعد از قطرات اشک را لرزش های شانه هایم را و سکوت را ... تنها لحظه ای بود آن لحظه که از وجودت غافل شدم ... من که پایان ضربان قلب ثانیه هایم را باور ندارم پل نگاه من ٬ از چشمانم تا ستاره ی آسمانم است هیچ باور نمیکنم رشد غده ی سرطانی روح را با هر شادمانی و هیجان با آن وداع میکنم من شادم ٬شادمانه در وجود آسمان زندگانیم پرهایم گشوده است برای اوج تا بی نهایت تا وصال ... از بال خیال تا مرز واقعیت از پل آرزو تا اوج باور حضورت یگانه تسلای رویای باران خورده ام تولدی دوباره ٬از تحولی نو تا نهایت هیجان صفر است ٬تعلقم به هر کس ٬هر چیز یا هر مکانی صفر مطلق من متعلق به خودمم من آزادم شادمانی ام ٬هیجانم٬ شوقم ٬سبکبالی ام٬ ... غیر قابل شمارش اند پ.ن: هنگامه ی بستن چشم ها و نفس های عمیق ِهمراه با لبخند است. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 22:18 توسط ناتانائیل
|
|
||